مدح و مرثیۀ امام جعفر صادق علیهالسلام
شاعر : هستی محرابی
نوع شعر : مدح و مرثیه
وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
قالب شعر : غزل
صادق ای آئینۀ صدق و صفا، واغربتا ای غـریب ای کشتۀ زهر جفا وا غربتا
روضههای جانگدازت بر دلم آتش زده ای که دردت بر دل و جان آشنا، واغربتا
حضرتِ موسی به بالینِ پدر با اشک و آه میزند با گـریه بـابـا را صدا، واغربتا
زهرِ منصور آتشی بر خرمنِ جانش زده وه چه شوری گشته در عالم به پا واغربتا
سینۀ عرشِ خدا از این غمِ عظما کباب بر زمـین نـازل شده تیـرِ بـلا، واغربتا
چشم در خون مینشیند سینه مالامالِ غم سیلِ غم میبارد از ارض و سما واغربتا
با سر و پـای برهـنه از سرِ سجـادهاش میبَـرنـدَش بیعـمامـه بیعـبا واغـربتا
شهرِ یثرب از غمش در تاب و تب افتاده است در مـلال و مـاتـم آمـد سیـنهها واغربتا
خاک تا افلاک امشب غرقِ اشک و ماتم است عرشیان یکسر همه سر در عزا واغربتا
چار سوی این جهان تحتِ لوای عزتش لـیـک او در هـالـۀ غـم مبـتـلا واغـربتا
هم مجوسی هم مسیحی میرسد در محضرش میدرخشد چون مَهِ بَدرالدجی، واغربتا
میفشارد بغضِ سنگینی گلوی خسته را در عــزا و مـاتــمِ شــاهِ ولا واغــربـتـا
ساغرِ جانش شده امشب پر از زهرِ جفا بر سرِ سـجـادهاش سـر در ثـنا واغربتا
جانِ پاکـش در شرر از کـیـنۀ عباسیان نـالـۀ شـیـخ الائــمّـه تـا خــدا واغـربـتـا
ظالمی خود روی مرکب او پیاده در پیاش رحـم بر حالـش ندارد بیحـیا، واغربتا
تا زمیـن افـتـاد یـادِ گـودیِ گـودال کرد با سـنـان افـتـاد جـدش بیهـوا واغـربتا
پشتِ مرکب یادِ آن ده نعلِ اسب افتاده بود پیـکـرِ جـدش شد آنجـا جابـجا واغـربتا
شکر حق آقا تو را شب بینِ کوچه بردهاند روز بردند عمه را در کوچهها واغربتا
|